**CLIMAX**

در میون این کوچه ها ساده و بی ریا بودم

پیش دل ماه شبا عاشق و سر به راه بودم

خورشید خانم قصه ها دست می کشید روی سرم

ستاره ی یه کهکشون آواز می خوند واسه دلم

به انتها که رسیدم چشمای من خسته شدن

چون که بودن حیرون و مات با اینکه دل بسته شدن

ای آشنا جلو چشمم ظاهر شدی مثل یه گل تو جادها

امید من دوباره تو زنده شدی شبیه ماه تو سایه ها

قلبم همش آواز می خوند بخاطر عشق تو بود

دلم واسه چشم های تواون لحظه هی شعر می سرود

تا یک دفعه آواز نخوند دیگه این قلب من

حتی شعر نمی سرود دیگه این دل من

نگاهتو ازم ربودی ناشناس عشق من؟

نمی دونی که تو بودی فقط همه دنیای من؟

باور نمی کردم که تو بدون هیچ نشونه ای

حتی نمی گفت یه کسی به چه دلیل تو آشیونه ای

می خواست که از چشمام بیاد یه قطره اشک بارونی

کاشکی می ذاشتم که بیاد تا ببینی چطوری نامهربونی

نمی شنیدی درون من چطوری فریاد می کشید

که حتی آسمون عشق این آه و ناله رو شنید

خاطره شد امروز من با یادگاری چشات

یه زخم آشنایی که همیشه بودش تو نگات

این روزگار می خواست که ما باهم بشیم 2 همسفر

اما این عشق تو نذاشت حتی باشیم 2 رهگذر

 

نوشته شده در 2009/7/24ساعت 7 PM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody