**CLIMAX**

من بین میلیون ها هزار انسان گم شده ام
راه خانه ام را نمی دانم
کنار ایستگاه قطاری ایستاده ام
فقط سایه ام را می بینم که همراه من است
سعی میکنم بفهمم چرا زنده هستم
چرا زندگیم اینگونه شد
چرا به بن بست رسیدم
و چرا کسی به جز خودم را ندارم
جوابی برای سوال هایم پیدا نمی کنم..
من شکسته و خسته
بی هدف در این شهر بزرگ
با سایه ایی که تا مرگ در کنارم خواهد بودچه آرزویی می توانم داشته باشم ؟
ناگهان کبوتری به سمت من می آید
و نان خرده های روی زمین را می خورد
آرزویم را پیدا کردم
آنقدر پول پیدا کنم که روزی به بدبخت هایی شبیه امروز خودم کمک کنم
کبوتر به آسمان می پرد
من با نگاهم او را دنبال می کنم
همانطور که سرم می چرخد، خورشید به چهره ام می تابد..

نوشته شده در 2023/5/14ساعت 2 AM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody