**CLIMAX**
تو همان کسی هستی که من یک روز عاشقش شدم اما زندگی برایم مثل قبل همیشه یک رنگ و زیبا نیست من همان دختری هستم که آرزوهایش را همیشه می نویسد کسانی که صدای مرا نمیشنوند این روزها من کمی ضعیف و سست شدم چه زیبا بود آن زمان که تو به سوی من آمدی ما برای لحظه ایی به هم خیره می شویم پروردگارا به من قدرتی بسیار بزرگ ببخش بلند میشوم.. دستان یخ زده ام را تکان می دهم چراغ آسمان روشن تر از همیشه می تابد
همان روزی که هدف های بزرگت را به من گفتی
همان روزی که آینده را روشن و زیبا تعریف کردی
آینده ایی رویایی که فقط متعلق به من و تو بود
تو تصویرهمه چیزرا زیبا درذهنه من خلق کردی
و آرزوهای برباد رفته ی مرا دوباره برایم زنده کردی
تو به من امیدها از زندگی و نشاط فرستادی
و من بخاطر تمام این کارها عاشق تو شدم
من تو را با قلبم باور کردم و به تو اعتماد داشتم
اما دوران خوشی مان کوتاه واندک بود
همه چیز به ناگاه تغییر کرد
آن زمانی که تو خود را بزرگ و خودشیفته در آیینه دیدی
همان زمانی که دیگر توان بازی کردن دراین نقش را نداشتی
آن نقشی که تو ماهها به عنوان یک مرد جنتلمن برایم بازی کردی
تو مرا کوچک، ضعیف، بی قدرت و بدون انرژی کردی
آن زمان که داد و فریاد و جنجال ها به پا می کردی
آن زمان که تو مقصر اصلی مشکلات را به من نسبت می دادی
و من به خودم و رفتارهایم شک می کردم
مرا فقیر و بی توجه و خودت را پادشاه می دانستی
این خاطرات را می توانی به یاد بیاوری؟
خاطرات تلخی که تا آخر زندگیم با من خواهند ماند
یک روز تو از من انسانی جدید ساختی در قالب یک خودشیفته
آن روزی که من خودم را از تو دور کردم و آرامش را احساس کردم
من با همه چیز مبارزه کردم، ضعف و ناتوانی ام را بهبود بخشیدم
ناراحتی ها و دردهایی که تو به من انتقال داده بودی را از خودم دور کردم
من دوباره بلند شدم و زندگی را زیبا و نو پیدا کردم
چون هنوز هم انسان هایی شبیه تو برروی این زمین هستند
انسان هایی که، از گناه دار کردن انسان های بی گناه لذت می برند
آنهایی که، از انسان های خوب سواستفاده ها می کنند
تا شاید به هدف به ظاهر بزرگ خود دست یابند
اما نه اشتباه نکن، اکنون من دختر بزرگ و قدرتمندی شده ام
که اکنون دیگر به راحتی حرف های خوب و بد, دروغ و صداقت را تشخیص میدهم
دیگر التماس کردن برای داشتن دوباره ی من بسیار دیر شده
زیرا من انسانی جدید و متفاوت شده ام که تو را خوب شناخته ام
یادت نرود که یک روز تو مرا بزرگ میبینی و خودت را کوچک میبینی
من به تو این را قول می دهم ای بازیگر ..
آرزوهایی بزرگ و زیبا همراه با موفقیت، پیروزی و امید
آرزوهایی که نقش بودن من را در زندگیم مشخص می کنند
نقشی که فقط و فقط من بازیگر آنها می توانم باشم
من بازهم میخواهم در این جاده مسیرم را ادامه دهم
ااگرچه انتهای این راه نامعلوم و نامشخص است
اما باید بلند شوم، باید انرژی را از طبیعت دریافت کنم
باید عمیق نفس بکشم، باید سریع تر راه بروم
بله باید راه اوفتاد قبل از اینکه در تاریکی شب گم شوم
کسانی که حضور و وجود مرا نمی ببنند
کسانی که پیام های مرا نادیده می گیرند
کسانی که مرا یک احمق تصور می کنند
کسانی که به من از روی تمسخر می خندند
کسانی که مرا دوباره در تاریکی می کشانند
کسانی که خاطرات تلخ گشته را زنده می کنند
کسانی که سردرد های مرا به من هدیه می کنند
من افکار احمقانه و اشتباهشان را برایشان واضح و روشن می کنم
من به آن ها ضعف و شکستشان را نشان خواهم داد
و در آخر من مرزها را در هم می شکنم و پیروز می شوم
کم انرژی، بی رمق، آسیب پذیر و ناتوان
شبیه پیرزنی که فقط نفس می کشد
شبیه برگ زردی که خشک شده است
شبیه زمستانی که فقط سوز و سرما دارد
شبیه آبی که سال هاست یخ زده است
شبیه دشمنی که دوست را نمی شناسد
شبیه تو، شبیه آن ها شبیه او و آن
که فقط زندگی کردن را یاد گرفته ایم و نه بیشتر
آن زمان که با علاقه روبه روی من نشستی
آن زمان که در چشمان سیاه من خیره شدی
آن زمان که توبرای خنده ی من تلاش کردی
آن زمان که تو راهت را با راهه من یکی کردی
آن زمان که مرا تا نزدیک قطار همراهی کردی
همه چیز در کنار تو زیبا بود...
من به چشمان تو و تو به عمق چشمان من
انگار که انسانی شبیه تو را سال هاست می شناسم
کسی شبیه تو که سال هاست درزندگی من گم شده بود
نه ... اشتباه می کنم... من تورا نمی شناسم و نمی خواهم
من باید راهم را در پیش گیرم
قدرتی که مرا همیشه محکم و استوارنگه دارد
در مقابل کسانی که ضعف مرا طلب می کنند
در مقابل آن هایی که شکست مرا آرزو می کنند
دربرابر کسانی که درماندگی مرا می خواهند
در مقابل آن هایی که ناتوانی مرا قصد می کنند
خدایا مرا درمقابل چشمهای زهر دارشان پیروز گردان
من سال هاست که برروی این صخره ی قدیمی به خواب رفته ام
انگارفصل زمستان به زودی از راه می رسد
باید دراین بیابان ساحلی کلبه ایی گرم پیدا کنم
تا اینکه بتوانم از سرمای این هوای ناخوشایند رهایی یابم
گویی ستاره ها امشب کنار تک ابرها جشن گرفته اند
تو بی صدا بر روی امواج ساحل راه می روی
و ستارگان را با انگشتان ظریفت نشان می دهی
تو می خندی وصدایت را برام تغییر می دهی
می خواهی مرا نوازش کنی و در آغوش بگیری و لمس کنی
می خواهی چهره ی مرا ببینی، گریه ام و خنده ام را
من دست های تو را از درون این دنیای تاریک حس می کنم
من نوازش ها، خنده ها، آرامش تورا احساس میکنم
من فقط تو و دنیای تو را درست نمی شناسم
قصه های زیبا ازیک دختر زیبا برام تعریف میکنی
تا شاید من به خواب برم و دنیای تنگم را فراموش کنم
من برای تو و دنیای تو ماه هاست بی قرارم
و تو منتظر برای انسانی که نیمه ایی از وجود توست
من می خواهم بیشتر رشد و تکامل یابم
من می خواهم در کنار توباشم و تورا ببینم
صدای زیبا و خنده های تو دیگرمرا آرام نمی کند
قصه ها از ستارگان، مهتاب و ابرها دیگر مرا خواب نمیکند
اینجا برای من تنگ و خفه کننده شده است
دیگر تحمل اینجا ماندن برایم سخت شده است
من دست و پا می زنم تا شاید کسی به من کمک کند
کسی از بیرون از این دنیای سرد و نفرت بار
باز هم خودم را به سختی تکان می دهم
باید این قفس همیشگی باز شود و من فرار کنم
باید با دستان مشت کرده ام به اطراف بکوبم
باید پاهای به خواب رفته ام را حرکت بدهم
من موفق می شوم و این دنیا را در هم می شکنم
من از این مرز رد شده ام و حالا حال بهتری دارم
برای لحظه ایی نفس هایم قطع می شود
دستانی قوی مرا ازاین حفره ی تنگ بیرون می کشند
من هیچ چیز نمی بینم و نمی شنونم
اما برای لحظه ایی صدای گریه ام را
و صدایی آشنا شبیه صدای مادرم
| Design By : Night Melody |

