**CLIMAX**

 

باران می بارد اما رد پا هایت هنوز هم از روی سنگ فرش های ناصاف خیابان محو نشده اند

خیابان ها بازهم آوازی از خاطرات ما را با ملودی باران فریاد می زنند

گوشه ایی از یک مکان سرد خاطرات یخ زده مان را درون ذهن من نقاشی می کند

همانجایی که ایستاده بودی و مرا همانند یک پرنده ی تنها بین آغوش مردانه ات پناه دادی

تو آنجا بودی و من آن خوشبختی در تو تنیده شده را لحظه ایی لمس نکردم

قطره باران های خاکستری  به سمت چشم هایم می تازند و آن ها را خیس می کنند

همان زمانی که تو مرا با عشق بوسیدی و من باز هم چشم هایم را  برروی تو بستم

تو آن شب قدمزنان برای همیشه رفتی و مرا در اشک های سفیدم غرق کردی

من رد میشوم و خاطراتت را هرروز با هیزومی تازه به آتش می کشم

زمانی که صدایی درون من چهره ی دروغین تو را در زیر رنگ های خورشید از راه رسیده روشن می کند

تو انسانی از جنس دوست داشتن نبودی بلکه 

تو تنها تصویری از گذشته های دور یک انسان گمشده در قلب من بودی

 

نوشته شده در 2017/10/21ساعت 2 PM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody