**CLIMAX**

 

صدای قلب دردمندم را می شنوم 

انگار کسی قلبم را تکه تکه می کند

یک نفر دستان مرا از پشت بسته است

چشمانم را با پارچه ای سیاه محاصره کرده

اما گوش هایم در پناه دلم می شنوند

آنها می شنوند و باز هم می شنوند...

صدای آشنایی می شنوند صدای غریبه نیست

صدای دوستان نفرت انگیزم را می شنوند

آنها با محبوب من حرف میزنند - گرم می گیرند..

آنها مرا نسبت به خودشان بدبین کرده اند

سردی اعتمادهایم از داغی مغزم می مکند

مرا می بینند اما هیچ کمکی نمی کنند

من در این دنیای تاریک رو به دیواری سیاه

تلاش هایم برای رها شدن ازین بند متوقف شده

سکوت کرده ام و حقیقت خاکستری را حس میکنم

نمی دانم دیگر چه می گویند و چه گفته اند

ای کاش دیوانه ای بیش نبودم ...

تا شاید هیچ کس به سراغم نمی آمد و با من ارتباطی نداشت

آنوقت در این دنیا آزادتر بودم رهاتر و عاشق تر

خداوندا دیگرشب وصال  تورا نمی بینم

دیگر کنار آن پنجره ی ساده ی اتاقم نیستم

نگا هم نمی تواند اوج بگیرد نمی تواند ببیند

من در پس این تاریکی چشمان خود را فروخته ام

این زخم را از دل عاشق من پاک کن

مرا از درون روشن کن تا بازهم برای رهایی تلاش کنم

تا بازهم برای رسیدن سبقت بگیرم ..

خداوندم به فریادم برسسسسسسس

 من از همیشه تنها ترم

 

 

نوشته شده در 2011/3/25ساعت 12 PM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody