**CLIMAX**

 

انساني شبيه به او روبه رويم سبز شد

چهره اش را خندان ديدم ، آيا او همان بود؟

يارقديمي ، هم صحبت تنهايي ، ساز زندگي!؟

آري ، او همان دوست ديرينه ي نديده بود!

و زماني كه پيش رويش نشستم و احساسش كردم

انگار كه برايم غريبه اي بود و آنطور آشنا نبود

چشمهايم نظاره گر حركات و رفتارش هنوز مات بودند

گوش هايم ساز كلام او را غريبه مي شنيدند

ناخودآگاه زبانم تكاني مي خورد يا لبانم حركتي مي كرد

همانند آنروز خندان و شاداب و آفتابي بود

لبخند من با حرف هاي جالب او كامل مي شد

هديه هايش به من آرامش خاطر مي دادند كه او

كه او مرا دوست دارد ، مي پرستتد و مي خواهد

زيبايي هاي ديارم را برايش نمايان ساختم

لبخند خورشيد و باد نيمه مهربان آسمانم را سوي او كشاندم

رخسار آب نيمه سبز با جريان هوا هماهنگ شده بود

و ناله هاي باد ، آن نيمه سبز را عصبي تر مي كرد

راه رفتن ها به پايان مي رسيد و او خسته نمي شد

صدايش به من ياري مي رساند و مواظبت مي كرد

در بين راه گذشته ام را پيش رويم كشاند و شرح خواست

مي خواستم چيزي بگويم كه خيسي چشمانش را حس كردم

درون ديدگانش كمين كرده بودند و سقوط را نمي خواستند

فهميدم ‌، او را فهميدم ، تازه داشتم احساسش مي كردم

از درون دلم مي سوخت و باز هم مي سوخت...

نمي توانستم او را ناراحت ببينم ، نمي توانستم...

چشمانم را به دل پنجره دوختم و تعويض نمي كردم

شايد تا زماني كه او ، سكوت را بر هم ميزد!

در كنا هم ، شانه به شانه ، پابه پا بدرقه اش كردم

خاطره اش ماند ، او رفت ، براي هميشه رفت.

 

نوشته شده در 2011/4/15ساعت 11 PM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody