**CLIMAX**
رد پای تو هنوز هم بر روی سنگفرش های خیابان پیداست صبح شده است من آن دختر نیمه جانی هستم که بر رو شن های ساحل اوفتاده ام من از آن سرزمین تاریک سال هاست بی اطلاع و دور هستم من تقریبا روی شن های نرم سفید مرده ام
همان خیابانی که تو همیشه آزادانه و خوشحال در آن قدم میزدی
همان آزادی ایی، که تو همیشه برای بدست آوردنش می جنگیدی
همان جنگی، که از تو مردی قوی ساخت که امروز شده ایی
همان مردی، که شکست را به پیروزی بزرگی تبدیل کرد
تو آن شعر زیبایی هستی برای من که هرشب در زهنم می خوانم
تو آن درخت بزرگ و سبزی هستی که ریشه هایت باز هم می رویند
تو آن جوانه ایی زیبا هستی که با طلوع خورشید باز می شوی
تو صبحی هستی برای من که رنگش همیشه سفید می ماند...
تو همیشه اینجا می مانی در قلب و خاطرات من ....
من باید بیدار شوم...
من باید بلند شوم ..
من باید زخم ها یم را با پارچه ایی ببندم
من باید خودم شوم
من باید قوی شوم
من باید اول کمی راه برم
و کم کم وجودم را پیدا کنم
می خواهم بلند شوم، بر روی پاهای زخمی شده ام باز هم بایستم
می خواهم کمی فریاد بکشم تا درد های نهفته درقلبم تسکین یابند
می خواهم سوار بر بالهای باد شوم و از این منطقه کوچ کنم
می خواهم باز هم رنگ لبخند خوانواده ام، دوستانم وحتی خودم را در آیینه ببینم
می خواهم خوشبختی با روشنی ها و امیدهایش دورم حقه بزند
می خواهم بازهم شب ها تو را در آغوش بگیرم و با نوازش های تو بخوابم
می خواهم در رویاهای از یاد نرفته ام بار دیگر غرق شوم
می خواهم به یاد بیاورم من که هستم، چه می خواستم بشوم
می خواهم خودم و روحم را از این بی دنیای پر اندوه و ناامید نجات دهم
می خواهم فرشته ایی بیاید و موهایم را نوازش کند
می خواهم قصه هایی درباره ی آن دختر شجاع و دلیر برایم بخواند
آن دختری که سال هاست در حسرت آرزوهایش مانده است
آن دختری که سال هاست مرگ و ذلت را نمی پذیرد
آن دختری که جسمش بارها میمیرد اما روحش همچنان زنده می ماند
آن دختری که بوس های مهتاب را با بوسه ها جواب می دهد و
و زمستان، ساعقه و شب را با اخمی سرد...
او اینجاست... آن فرشته اینجاست کنار پیکر بی جان من
نوازش او آغاز می شود و من جانی تازه می گیرم...
آن سرزمینی که مرا به جست و جوی روشنایی ها هدایت کرد
من اینجا بر روی کوهی بلند با خنجری در دست ایستاده ام
نگاهم به سرزمین تاریکی و ویرانه گی هایش گره خورده است
سرزمینی که به فاصله ی کمی از من برروی کوه بلندتری بنا شده است
باید رنگ تیرگی و مه آلود آسمان را از بین برد
باید ابرهای خشمگین و پر صدا را از آن جا دور کرد
باید راه خورشید به همراه روشنی و گرمایش به سرزمین تاریکی باز شود
باید بدی ها و سرما را در خوبی و گرمی ها حل کرد
آرزویم این است که می توانستم بال هایی همانند عقاب داشته باشم
بال هایی قوی و محکم تا بتوانم به قلب آسمان پرواز کنم
ابرهای کهنه و سیاه دل را از اطراف خورشید دور کنم
تا رنگی از زندگی و بخشندگی به سرزمین خفته بتابد
رشته ی افکارم از هم پاره می شوند و من برای لحظه ایی به خورشید نگاه می کنم
او مرا با مهربانی تمام به کمک پرتو های رنگینش در آغوش می کشد...
اینجا همه چیز ساکت است
به استثنای امواج آبی که پاهایم را تا زانو نوازش می کنند
جزر و مد این آب مرا به زندگی باز می گرداند
انگار سالهاست که روی این شن و ماسه داغ خوابیده ام
بالاخره چشمانم را باز می کنم
چشمانم را باز و بسته می کنم تا شاید بینایی خود را بدست آورم
صورت من خیس شده است ... از آسمان باران می بارد ...
چه زیباست کمی بوی تازگی...
| Design By : Night Melody |

