**CLIMAX**
من قلبی برای تپش در سینه ندارم من حرفی از اعتقاد و باور درونم ندارم اینجا هوا سرد و برفی است جایی گرم را در اطرافم نمیبینم در شال و لباس هایم به اندازه ی کافی گرم نیستم من تنها روی این برف های کهنه و یخ زده نشسته ام من تکیه به دری چوبی دو زانوی خودم را بغل کرده ام صورتم یخ زده است وسرم بی جان تر از آن است که بلندش کنم بلندش کنم و نگاهی به آسمان برفی بیاندازم آهی می کشم، از تنهایی در این زمستان کثیف مردمی که می ایند و می روند، گاهی پول ها برایم روی زمین میریزند گاهی حرف هایی از روی دلسوزی می زنند سرم را بلند میکنم، چند تایی نگاهم می کنند از زیباییم و اینجا نشستنم تعجب میکنند لبخند میزنند، من هم لبخند می زنم در دلم می جوشم، آنها به کنارم خواهد آمد آنها پیشم خواهد امد و مرا با خود به جایی گرم میبرند چقدر زیباست که دیگر تنهایی را هیچ وقت احساس نخواهم کرد چقدر خوب که آنها به من لبخند می زنند چقدر خوب که آنها مرا مهربان می بینند پسری به نزدیکم می آیدو فقط سکه ایی چند سنتی به جلوی پاهایم می اندازد قلبم می شکند و برای لحظه ایی بغضم را قورت می دهم هر کدامشان به سمتم می ایند و فقط سکه ایی می اندازند کسی درد مرا اینجا نمیشنود من گدا نیستم، من فقط کمی تنها هستم از تنهایی به اینجا پناه اورده ام شاید مرا کسی ببیند و نزدم بیاید و کنارم بنشیند ولی آنها مرا به چشم گدایی بی پناه می بینند باید بلند شم و از اینجا برم با انداختن هر سکه ایی، من رفتن آنها راتماشا می کنم با دیدن رفتنشان، تمام امیدی که از آمدنشان داشتم را از دست می دهم امید هایم می میرند و می میرند آنها تکه ایی از قلب زخم خورده ی مرا می برند آنها با رفتنشان، خنجری در قلب شکسته ی من فرو میکنند آنها مرا فقط زخمی می کنند این آدم ها همین هستند.. می آیند و وقتی آنها را باور می کنی و جوابشان را با لبخند میدهی تو را به زمین می زنند و با رفتنشان قلب تو را با تیر کمون می زنند باید از اینجا برم، بغض بس است دیگر نمی توانم تا ابد اینجا بمانم و فقط امید داشته باشم دستان یخ زده ام را به در چوبی فشار می دهم تا شاید بتوانم از اینجا بلند شوم پاهایم سر شده اند، انگار دیگر کارایی ندارند انگار در کنار قلبم آنها را هم از دست داده ام من چقدر خودم را اینجا خرد و ضعیف کرده ام به سختی بلند می شوم، تازه سردی هوا را حس می کنم شالم را می تکانم و شنلم را هم چشم های خیس شده ام را با لبه ی آستینم خشک می کنم کسی به سمت من می آید، سکه ایی در دست دارد دستم را دراز می کنم و سکه را می گیرم آن پسر مرا با دو چشم زاغش خیره خیره نگاه می کند سکه را جلو ی پایش پرت می کنم، با تعجب ابتدا دست من و سکه را تماشا می کند کلمه ایی برای صحبت ندارم، اگر تا به امروز آنها درد مرا نفهمیدن بگزار از امروز به بعد هم نفهمند و در نادانی تفکراتشان بمانند پسر خم شد تا پولش را بردارد، حالا اوست که جلوی من بلند قامت خم شد چقدر حقیر که برای چند سنت خم شد، چند سنتی که قرار بود ماله من باشد پس ظاهرا خودش محتاج تر است تا من .. سرم را می گردانم و به رو به رویم نگاه میکنم می خواهم قدمی بردارم واز این مکان نکبت انگیز دور شوم چشمانم برای لحظه ایی تار میبینند، نمی توانم خودم را کنترل کنم روی زمین می افتم، نمی توانم باعثش نشوم صدای ضربان قلبم را می شنوم و دیگر هیچ گیج و منگ هستم، این آدم ها بالای سر من چه کار دارند چرا آنها را تار می بینم و صدایشان را نمی شنوم ای کاش دراین لحظه کودکی بودم در آغوش مادرم ای کاش هیچوقت این آدم ها و رفتارهایشان را جدی نمی گرفتم چقدر ضعیف شده ام، چقدر لاشه شده ام من به دنبال تنها نبودن و تنهایی به دنبال من تمام شب ها با سایه اش بالای سر من ایستاده بود تمام روز ها برای تنهایی من اینجا سرکشی کرد، مبادا کسی بیاید و او برود تنهایی و من ... سایه ی من ... باشد تو برنده ی این بازی بوده ایی تبریک اما یک چیز را یادت نرود، تو همیشه با من بودی و هیچوقت کنار من نبودی من و تو قسمت همیم... همین را می خواستی بشنوی! باشد تو برنده ایی و من و تمام این آدم ها بازنده .. راحت شدی، حالا برو و مرا با جنازه ی مرده ام تنها بگذار من نه تو را می خواهم و نه آن مردم سنگ دل و احمق را من کسی را نمی خواهم، من از خودم هم خسته ام من بریده ام از این زندگی و این آدم ها برو و مرا به حال خود راها کن، به این آدم ها هم بگو بروند من کمک نمیخواهم، آخر یا از روی این برف ها بلند می شوم یا میمیرم با مردنم حداقل موجوداتی از من تغذیه می کنند از بدن، پوست، خون و گوشت من لااقل اگر من خوشحال نشدم، اگر این مردم پوالشان را از دست دادند اگر توی سنگ دل حرص خوردی که کسی مرا از تو جدا نکند لااقل این موجدات زمینی از جنازه ی من خوشحال خواهند شد لطفا بگذارید اینجا بمیرم.. دست به تن بی جان من نزنید من برف ها را دوست دارم، بگذارید بر روی این تشک سفید برای همیشه بخوام لطفا بروید و این لطف را در حق من بکنید بعد از این اگر کسانی را دیدید که در کنجی تکیه زده اند یادتان باشد که آنها همیشه فقیر نیستند، گاهی تنها هستند چه می کنید... چرا تکانم می دهید.. چرا کم کم به هوش می ایم و صدا ها را تشخیص میدهم .. چرا برایم آمبولانس گرفتید چشم هایم تحمل ندارند بیش از این باز بمانند صدایی به گوشم میرسد که بلند تر از همیشه هست چشمانم را باز می کنم.. کسی بلند داد می زند که آیا صدایش را می شنوم آری ... صدایت را میشنوم.. ولی ای کاش نمی شنیدم .... 
| Design By : Night Melody |

