**CLIMAX**
امشب میخواهم گذشته هایم را به یاد بیاورم آمین
گذشته هایی که دیگر وجود ندارند
گذشته هایی که بهترین و تلخ ترین خاطرات مرا رقم زدند
در ذهنم خودم را در خانه مان میبینم
مادربزرگم خنده رو برروی مبل نشسته است
و او با برادر کوچکم ورق بازی می کنند
چه زیباست تماشای دوباره ی این صحنه
من به صورت مادربزرگم خیره می شوم
چون که اورا فقط در خاطرات زنده می بینم و نه دیگر در واقعیت
به سمت مادربزرگم میروم، رویش را میبوسم...
برادرم را میبینم که بچه است، چه شیرین بود این بچه
برادرم را بغل می کنم و صورت معصومش را هم میبوسم
پدرم هم آنجا است، اوطبق معمول درآفتاب خوابیده است
چقدر دلپذیر است دوباره دیدن این صحنه ها
من متاسفانه دراین دنیا دیگر وجود واقعی ندارم
چقدر دلتنگ آن روزهای قدیمی هستم ...
چقدر من در گذشته هایم در کنار خانواده ام خوشبخت بودم
چقدر زود آن ها تمام شدن و تنها خاطراتش برایم ماندند...
پروردگارم، لطفا به من کمک کن تا زندگانی کنونی ام را باتمام وجود احساس کنم
شاید روزی دیگر خوشبختی را درگذشته جستوجو نکنم، بلکه در اکنون
| Design By : Night Melody |

