**CLIMAX**
دلم برای مادرم خیلی تنگ شده است هر سال تکرار می شود اگر زندگی 5 قسمت داشته باشد من هم شبیه تو، او و آن ها هستم من هر روز پیرتر می شوم تو هر روز از من فاصله ها میگیری صدای درونم را گاهی اوقات می شنوم قرن هاست که انسان فقط به دنبال یک هدف بوده مرا در دنیای واقعی خودم رها کن
کاش کنارم بود و مرا در آغوش می کشید
من اینجا و او مایل ها دور از من
کی می شود این طلسم دوری شکسته شود
زمانی که او را در برای همیشه در کنارم داشته باشم
بی شک بزرگترین و قشنگ ترین روزم خواهد بود
سرما می رود..
گرما می آید..
طبیعت یخ زده جان دوباره می گیرد
درختان سرسبز شکوفه می دهند
پروانه ها روی گل های رنگارانگ می نشینند
گنجشک ها با صدای بلند آواز می خوانند
خورشید هم که با تابش مداومش رفتن زمستان را اعلام می کند
من در این طبیعت زیبا فقط به دنبال خودم میگردم
وقتی خودم را پیدا کنم، می توانم از تمام این زیبایی ها لذت ببرم
2/5 آن صرف خواب می شود
2/5 دیگر صرف درس و کار می شود
0.5/5 آن صرف غم و غصه، اظطراب و استرس
و فقط 0.5/5 باقی مانده صرف یک زندگی شاد میشود
به راستی چگونه می توان زندگی را حس کرد!
من هم از جنس یک انسان هستم
من محکوم به گناه و اشتباه می شوم
وقتی از قوانین اشتباه عبور می کنم
من اینجا هیچ مدافعی جز خودم ندارم
کسی برای بیگناهی من نمی جنگد
حتی انسان هایی که اسم خود را آزادی خواه می گذارند
متاسفانه چیزی در اینباره را نمی توانم تغییر دهم
اما می توانم هرروز خودم و افکارم را تغییر دهم
افکار درست و مثبت مرا به مسیر درست هدایت می کنند
من فقط به آینده می اندیشم و به روزی که بلند می گویم:
من بالاخره با تمام سختی ها به هدفم رسیدم
و من هربار از خودم می پرسم
گناه من چیست!؟ اشتباه من کجاست؟
کم کم باید یاد بگیرم که رفتار تو مرا در هم نمی شکند
بلکه مرا قوی تر و قدرتمندتر می کند
با صدایی خسته فریاد می زند
تو لایق بهترین زندگی هستی
برای بدست آوردنش دوباره و دوباره تلاش کن
من به تو سلام می کنم و تو به من
تو سالیان سال است که مرا نمی شناسی
اگرچه من همیشه در کنار تو بودم و هستم
من در درون تو و وجود تو شکل گرفته ام
تو تمام زمانت را در دنیای بیرون خود سرگرم هستی
بدون اینکه بفهمی تو دقیقا که هستی و چه می خواهی!
من و تو امروزدر کنار اتحادمان یک من قوی می سازیم
تا اینکه برای هدف های والامان زندگی را تغییر دهیم
راحتی، آسودگی، فراغت، رفاه و آزادی
همه ی ما برای بدست آوردنشان می جنگیم
سلامتی مان را سال ها به خطر می اندازیم
زیرا که زندگی بدون داشتنشان معنایی ندارد
بخاطر کارمان پاداشی از پول به ما می دهند
این را به ما می دهند چون می خواهند زنده بمانیم
چون می خواهند دنیای کاری را تحمل کنیم
ما زندگی و دنیای آنها را از طریق سودهای زیاد رنگ می بخشیم
ما زندگی، جوانی مان را در این راه فدا می کنیم
و در انتها ما فقط کمی پول برای خرید تابوتمان داریم
من آزادی ام را درون خانه ی تو نمی بینم
مرا با حرف های خیالی ات شکنجه نکن
من این سخنان باطل را درک نمی کنم
مرا در جنگ و خون و آشوب شریک مگیر
من انتقام را درغم و غصه، رنج و کشتار نمی بینم
مرا رها کن و به فراموشی بسپار
چون که من با هر قضاوت تو رنج ها می کشم
| Design By : Night Melody |

