**CLIMAX**

           

 و  اتفاقات درون معبد گاهم   چه بی صدا  مرا به دست  تقدیر م می سپارند 

 و  همانند آینده ی گمشده ام تکه های سرنوشت را به هم پیوند می زنند

 

 عشق من(پروردگارم) آیا بوسه های روزگار به همین روشنی بر صورتم برچسب زدند!؟

 

 

نوشته شده در 2011/5/26ساعت 1 PM توسط $NaRgE| |

 

و زمانيكه او دستان گرم مرا رها كرد

در پرتگاه آسمان ها و زمين سرگردان شدم

او ديگر دست هاي سردش را از من گرفت

و من با آوارگي اشك هايم ، سرازير شدم

با نطق هاي يخ زده اش ، تيشه اي ساخت

و آن برنده ي پرخشم را تقديم به من كرد

چوب سال هاي چوببان  را يدك مي كشد

و اشك هاي كهنه ي آن بي صدايان را

حرف هاي آخرش با صداي بغضم  كامل شد

و من  هنوز سردرگم از همه چيز و همه چيز..

 

 

نوشته شده در 2011/5/22ساعت 12 AM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody