**CLIMAX**
و اتفاقات درون معبد گاهم چه بی صدا مرا به دست تقدیر م می سپارند و همانند آینده ی گمشده ام تکه های سرنوشت را به هم پیوند می زنند عشق من(پروردگارم) آیا بوسه های روزگار به همین روشنی بر صورتم برچسب زدند!؟ و زمانيكه او دستان گرم مرا رها كرد در پرتگاه آسمان ها و زمين سرگردان شدم او ديگر دست هاي سردش را از من گرفت و من با آوارگي اشك هايم ، سرازير شدم با نطق هاي يخ زده اش ، تيشه اي ساخت و آن برنده ي پرخشم را تقديم به من كرد چوب سال هاي چوببان را يدك مي كشد و اشك هاي كهنه ي آن بي صدايان را حرف هاي آخرش با صداي بغضم كامل شد و من هنوز سردرگم از همه چيز و همه چيز..

| Design By : Night Melody |

