**CLIMAX**

 

تنهاییم به من آزادی وجود می دهد

طعم لبهایم به زبانم شور می بخشد

فکرهایش هنوز پرز نفرت به من دارد

و شعرهایش مرا از وجودم حیران می کند

اشتباه بزرگش بود که مرا درهم شکست...

...............در خود شکسته ام ..............

من نمی توانم به سویش دستی تکان دهم

زیرا هنوز برای زخم هایم مرحمی نیافته ام

 

فرشته ام عاشقانه یاری ام کن

تا طعم این تنهایی را نچشم

 

 

نوشته شده در 2011/5/13ساعت 6 PM توسط $NaRgE| |

در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

 

نوشته شده در 2011/4/30ساعت 9 PM توسط $NaRgE| |

 

 

پیراهنم آسوده از هرگونه آلوده ایست

و سپید تر از سحرگاهان می درخشد

بادهای خشمگین هنوز هم زوزه میکشند

و من نمی توانم پنجره ی اتاقم را ببندم

مقابله خواهم کرد ! نبرد نزدیک است

 

نوشته شده در 2011/4/27ساعت 9 PM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody