**CLIMAX**

 

با دستان مهربانم برای قدم هایش گل ریختم

با قلب عاشقم به استقبال وجود مردانه اش رفتم

با شانه های ظریف زنانه ام در کنارش قدم زدم

با لبخندی زیباتر از هروز طبیعت را برایش زیباتر کردم

با پاهای ناتوان و خسته ام راه را نشانش دادم

وبا چشمان خیس امروز و پرشور دیروز بدرقه اش کردم

 

اما او.....................................................

امروز برایم دست تکان نمی دهد و لبخند نمی زند

اخم هایش برایم در هم است و چشم هایش پرخشم

مشت هایش محکم تر از همیشه و سینه اش سپر

کفش هایش از جنس جنگی و زبانش خشک تر

 

بلند تر از فریاد اشک می ریزم و سوز ناله سر میدهم

تا شاید بگوید به کدامین گناه / قلب مرا سوزاند...

 

او فرق نداشت / او مرد نبود / یکرنگ نبود..

جرات نداشت/ راستگو نبود / صادق نبود

 

آخر چرا ؟! زندگانیم را از قلبش بیرون انداخت

به باد سپرد به آسمان به هرجا که برود...

روزی فرا خواهد رسید که تو حقیقت را بفهمی

که تو دل شکستن را بفهمی!که تو مرا بفهمی

 

فرشتگان خدایم سوز دلم را برایت خواهند اورد

در مقابل چشمانت /آن را به تو هدیه خواهند داد

و تو / وتو ....................

نمی توانم تو را نفرین کنم /ای کاش می توانستم

کاش می دانستم چگونه می توانم !

خداونم / قلبم را با تبر نطق هایش تکه تکه کرد

چهر ه ام را با دستان خشمناکش به خاک مالید

 

او احساسات لطیف مرا با خون قلبم پوشاند و نابود کرد

 دستان بی جانم را با دندان های تیزش پر زخم کرد

او مرا کشت / ویرانم کرد ... 

 او را نخواهم بخشید

 

 

نوشته شده در 2011/4/17ساعت 12 AM توسط $NaRgE| |

 

درسياهي شب قدم زنان راه ميرفتم

موج پرنوري مرا به سوي خود كشاند

آهسته ، آهسته به سمت نور حركت كردم

دهانم به دستان يخ زده ام آرامش ميداد

و چشمانم تارتر از هميشه ،نور را كبود ميديد

ميرفتم و ميرفتم فقط در آرزوي دوباره گرم شدن

ناگاه ديدگان كم سويم را چندين بار بر هم زدم

اين ، خواب،رويا و كابووس نبود . چقدر زود...

نور من درون يك كلبه ي كوچك زنداني بود

همانند تيري دوان دوان او را هدف گرفتم و ميرفتم

در نيمه باز بود و گرما از درونش بيرون مي گريخت

بخاطر رهايي از تاريكي،در دل ،خدايم را سپاس ميگزاردم

شور و شوق عجيبي درونم را دگرگون مي ساخت

در چوبي ، دستان مرا همزمان با باز كردنش ،گرم كرد

كلبه ي ساده و بي آلايش با چراغي پر نور پيش رويم بود

در آن زمان ، همه ي اميد من ،همان چراغ آويزان بود

كه هم به من نور و هم گرما ،دور از چشم شب مي بخشيد

چهره ام از هميشه گلگون تر شده بود و لبخندم زيباتر

اما ! چه كسي اين كلبه ي حقير را به من داده بود؟!

آيا پيش ازين ، از آن كسي بود كه تاريكي را مي پرستيد؟!

خداوندم ،آيا مقصد من اين آسايشگاه ساده و كوچك بود؟!

آيا سفر من به پايان رسيده و تمام شده بود؟!

افكارم مرا از درون سرزنش و عذاب ميدادند...

آنها در جست و جوي حقيقت از خداوند بي همتايم بودند

اما،احساساتم ، آن را براي خود مي ديدند

سرانجام ،من به روشنايي او اعتماد كردم و حسم را پذيرفتم

ديگر به سرزنش هاي عاقلانه ي عقلم جواب نمي دادم

 

تا آنكه امروز ، او ، آن روشنايي را برايم سوزاند..

با سخن هاي سهمگينش باد را به سمت من كشاند

و آنقدر طوفان حرف هايش شدت گرفت كه آنجا را خاكستر كرد

 

آري، او كلبه اش را به همراه وجود زنده ام ،نابود كرد

ديگر كلبه اي، چراغي،نوري و گرمايي ، وجود ندارد

حال چشمانم تارتر از هميشه و دستانم سردتر شده اند

و راه سفر طولاني تر ، زيرا پاهايم هم خشك شده اند

اي كاش هيچوقت به كلبه ي ساده ي او پناه نمي آوردم

از قدرت گردبادش ،تمام وجودم زخمي شده است

 

تمام دلخوشی هایم در آن خلوتگاه پر آفتاب بود

غافل ازین که روزی تاریکیش مرا خفه خواهد کرد

نابودي ، مرگ و خاكستر شدن ،نزديك من قدم ميزنند

اما پروردگارم  آن ها را پس ميزند و ياريم مي كند

 

 

نوشته شده در 2011/4/16ساعت 11 PM توسط $NaRgE| |

 

انساني شبيه به او روبه رويم سبز شد

چهره اش را خندان ديدم ، آيا او همان بود؟

يارقديمي ، هم صحبت تنهايي ، ساز زندگي!؟

آري ، او همان دوست ديرينه ي نديده بود!

و زماني كه پيش رويش نشستم و احساسش كردم

انگار كه برايم غريبه اي بود و آنطور آشنا نبود

چشمهايم نظاره گر حركات و رفتارش هنوز مات بودند

گوش هايم ساز كلام او را غريبه مي شنيدند

ناخودآگاه زبانم تكاني مي خورد يا لبانم حركتي مي كرد

همانند آنروز خندان و شاداب و آفتابي بود

لبخند من با حرف هاي جالب او كامل مي شد

هديه هايش به من آرامش خاطر مي دادند كه او

كه او مرا دوست دارد ، مي پرستتد و مي خواهد

زيبايي هاي ديارم را برايش نمايان ساختم

لبخند خورشيد و باد نيمه مهربان آسمانم را سوي او كشاندم

رخسار آب نيمه سبز با جريان هوا هماهنگ شده بود

و ناله هاي باد ، آن نيمه سبز را عصبي تر مي كرد

راه رفتن ها به پايان مي رسيد و او خسته نمي شد

صدايش به من ياري مي رساند و مواظبت مي كرد

در بين راه گذشته ام را پيش رويم كشاند و شرح خواست

مي خواستم چيزي بگويم كه خيسي چشمانش را حس كردم

درون ديدگانش كمين كرده بودند و سقوط را نمي خواستند

فهميدم ‌، او را فهميدم ، تازه داشتم احساسش مي كردم

از درون دلم مي سوخت و باز هم مي سوخت...

نمي توانستم او را ناراحت ببينم ، نمي توانستم...

چشمانم را به دل پنجره دوختم و تعويض نمي كردم

شايد تا زماني كه او ، سكوت را بر هم ميزد!

در كنا هم ، شانه به شانه ، پابه پا بدرقه اش كردم

خاطره اش ماند ، او رفت ، براي هميشه رفت.

 

نوشته شده در 2011/4/15ساعت 11 PM توسط $NaRgE| |

 

و زمانی که اندوه اشک او راشنیدم

درد سوخته ای بر قلبم شکل گرفت

پرهای من شکسته شدند و او سرگردان

و او التماس کنان از دستان من می چرخید

سوز ناله اش وجودم را به خاکستر کشاند

صدای لرزانش برگ های زرد را می چرخاند

و من نمی دانستم به احساس او چه بگویم

دوست داشتنش را در هیچ زمانی باورنداشتم

اما امروز ! حس عجیبی در پس صداقتش دیدم

اما امروز ! کمی نه چندان دور او را باور کردم

همچنان دست به دامان و التماس کنان

مرا درخواست می کرد و باز هم مرا

من مثل همیشه او را از خود راندم و رها کردم

ذهن کند من نمی توانست عشقش را بفهمد

هنوز هم اثرات زخم قلب من از شمشیر او برجاست

و من دلتنگ از ندانستن راه درست آری یا خیر

خداوندم چندروزی است در کنار تو هستم !

چند روزیست نمازهای پاکم را صلاة میکنم

شاید باز هم می خواهد از درونم بارانی ببارد

شاید من و او ، سوار بر دو اسب خواهیم شد

و پیشتازان با همسفرمان حرکت میکنیم

معبودم ، صادقانه دوستت دارم

راه را برایم نمایان ساز پیش از آنکه دشمن برسد

 

نوشته شده در 2011/4/11ساعت 7 PM توسط $NaRgE| |

 

و زمانی که  نسیم باران را حس میکردم

همراه با قطرات شبنم آنها را می بوییدم

باز هم شوق زندگی وجودم را به من بخشید

و سراسر عمق سیاه چشمانم باریدن گرفت

      آری چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

 

 

نوشته شده در 2011/4/5ساعت 4 PM توسط $NaRgE| |

 

واين سرد سخن ها مرا آخر خواهد كشت

طوفاني از رگبار حرف هايش گيسوانم را به هم پيچاند

سخن هايش چون آتش قلبم را سوزاند

پاكي احساسم خبري ناگوار تر از اين مي دهد

او ديگر اعتماد ندارد-قبول ندارد- اهميت نمي دهد

خود را تنها مي بيينم در ميان اين بيابان نيمه تاريك

سرم را در ميان دستانم محكم گرفته ام و مي فشارم

هنوز هم افكار او مرا در خود غرق كرده و رها نمي كنند

ناگاه سر بر مي گردانم و صورت پراميدش را تجسم ميكنم

به يكباره شور عجيبي در دلم مي لغزد /آيا او برگشته..

سكوت مي كنم وفقط باچشمان مرواريد بارم او را مي نگرم

با ديدگانش مرا در ميان اين دنياي خاك آلود نظاره ميكند

لبخندي عجيب بر لبانش نقش مي بندد و من ناخودآگاه شاد ميشوم

اشك هايم متوقف شده اند و فقط او را مي نگرم و مي نگرم

افكارم با هم سخن ميگويند! او چه مي كند؟ چرا حركتي نميكند!

چرا به سويم نمي آيد!؟ چرا پا برجا فقط ايستاده ؟!

هوا سردتر ميشود و من از درون به خود مي لرزم

نمي توانم خود به تنهايي ازين بيابان نجات يابم

من منتظر او هستم /منتظر كمك و ياري او !

همان كه دوستش داشتم و احساساتش را همچون معبودم ميپرستيدم

اما حال كه حقيقت وجودم را برايش گفته ام

براي ياري ام عجله اي نمي كند وحتي گامي به سويم بر نمي دارد...

سرش را ميچرخاند و رو به دنيايي به ظاهر روشن حركت ميكند

ديدگان خود را بازو بسته مي كنم تا شايد ازين كابوس رها شوم

اما او ميرود و من با صورتي اشك آلود رفتنش را مينگرد

بغض عجيبي درون گلويم پيچيده و من باز هم شكست خورده

دستانم يخ زده اند/حتي نمي توانم آن ها را به سمت آسمان بلند كنم

صداي اميدي آرامش بخش از درونم ميشنوم

ياري ام مي كند تا سرم را روبه آسمان معبودم بالا ببرم

به ناگاه آهي جان سوز ازدرون وجودم به بيرون ميرود

و پرواز كنان به سمت آسمان يكتايم اوج مي گيرد

 






 

نوشته شده در 2011/4/2ساعت 2 PM توسط $NaRgE| |

 

صدای قلب دردمندم را می شنوم 

انگار کسی قلبم را تکه تکه می کند

یک نفر دستان مرا از پشت بسته است

چشمانم را با پارچه ای سیاه محاصره کرده

اما گوش هایم در پناه دلم می شنوند

آنها می شنوند و باز هم می شنوند...

صدای آشنایی می شنوند صدای غریبه نیست

صدای دوستان نفرت انگیزم را می شنوند

آنها با محبوب من حرف میزنند - گرم می گیرند..

آنها مرا نسبت به خودشان بدبین کرده اند

سردی اعتمادهایم از داغی مغزم می مکند

مرا می بینند اما هیچ کمکی نمی کنند

من در این دنیای تاریک رو به دیواری سیاه

تلاش هایم برای رها شدن ازین بند متوقف شده

سکوت کرده ام و حقیقت خاکستری را حس میکنم

نمی دانم دیگر چه می گویند و چه گفته اند

ای کاش دیوانه ای بیش نبودم ...

تا شاید هیچ کس به سراغم نمی آمد و با من ارتباطی نداشت

آنوقت در این دنیا آزادتر بودم رهاتر و عاشق تر

خداوندا دیگرشب وصال  تورا نمی بینم

دیگر کنار آن پنجره ی ساده ی اتاقم نیستم

نگا هم نمی تواند اوج بگیرد نمی تواند ببیند

من در پس این تاریکی چشمان خود را فروخته ام

این زخم را از دل عاشق من پاک کن

مرا از درون روشن کن تا بازهم برای رهایی تلاش کنم

تا بازهم برای رسیدن سبقت بگیرم ..

خداوندم به فریادم برسسسسسسس

 من از همیشه تنها ترم

 

 

نوشته شده در 2011/3/25ساعت 12 PM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody