**CLIMAX**
پا بر جا ایستاده ام و تابشش را از فرسنگهای دور حس میکنم در وجودش باز هم بوسه هایش را نثار میکند و من به لبانم می چسبانم عاشقانه هایش را از راه دور میگیرم و روی قلب دردمندم فشار میدم سرم را بالا گرفته ام و شبیه مدیران با تجربه به آسمانش می نگرم از هدایتش آرامش را دریافت کرده ام و بالهای شکسته ام مداوا شده اند او بخشیدن را به من آموخت و افکار مرا از درون به آرامش رساند حالا من تمام وجود خود را می شناسم و از درون آسوده خاطر شده ام سبک شده ام - پرواز می کنم - بالا میرم و باز هم اوج میگیرم .. زیرا:... من آنها را بخشیده ام عاشقانه هایم فنا شدند بوسه هایم تلف شدند دست هایم سست شدند اشک هایم سیاه شدند چشمانم گریان شدند لانه هایم خراب شدند خداوندا درون بااحساسم را ببین دست هایم را بفشار بگو بگو که من تنها نیستم بگو به من که این دنیا پوچ است عشق ها تو خالی انسان ها بی احساس آدم ها سنگ دل و خودخواه فریادم به آن ها نمیرسد .. ای کاش این باد گریزان سوز دل مرا برایشان ببرد ای کاش ابرهای سیاه اینقدر سیاه نبودند ... آسمانا دوست داشتن را دوست ندارم از آنها متنفرم از دلها ی سنگ شان از چند رنگیشان از همه شان

| Design By : Night Melody |

