**CLIMAX**

دستانت سرد بودند و به من آرامش دادی

   پاهایت بی حس بودند و به من قدرت دادی

              بوسه هایت خشک بودند و با آن به من انژری دادی

                              پرهایت شکسته بودند اما به من بال دادی

اما حالا.....

                      افسوس که تو همچون روباتی مصنوعی شده ای

                        افسوس که می خواهی از من انتقام بگیری

ولی..

             درون من همیشه همراه من است

                                   و هرگز همانند تو دروغ نمی گوید

او می گفت:

تو دیگر مرا دوست نداری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

آن شب فکر می کردم ...

         آیا واقعا مرا کمک خواهی کرد ؟؟

          آیا دستانت با من همدست خواهند شد؟؟

              آیا عهدت واقعا مردانه با من خواهد ماند ؟؟

                آیا در کنارت حادثه های تلخ را فراموش خواهم کرد؟؟

فکر می کردم و فکر می کردم و خوشحال بودم که

 دوستم داری ویاری ام می کنی

            تا آنکه.......

ناگاه به فراموشی سپرده شدم

ناگاه کمک های تو قطع شدند

ناگاه از تو متنفر شدم

ناگاه اشک هایم سرآزیر شدند

                 آن شب به خانه ی ستارگان رفتم

                        و به جای تو با آنان هم کلام شدم

می دانم که تو انسانی دیگر را در کنار خود داری

اما بدان :

دستانت نمی توانند آنقدر بزرگ باشند که هر دو را در آغوش بکشی

 

 

 

 

نوشته شده در 2010/8/7ساعت 5 PM توسط $NaRgE| |

 

 در این تنگنای تاریک کوچه ها

چنگ زدن به دیواره ها را آموخته ایم

آدمیانی از میان برخاسته اند و

  در گوش دیگران زمزمه می کنند.

 

آنها دیگر چنگ نمیزنند ُ فقط نظاره گر هستند

 و دیگران را نیز سوق می دهند .

ولی من صحبت هایشان را نمی پذیرم

تاریکی را نمی خواهم و از آنها متنفرم

 

 من در جست و جوی نور هستم و همواره بالا میروم

 

 

نوشته شده در 2010/7/28ساعت 11 AM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody