**CLIMAX**
و زمانی که از تو پرسیدم تو جواب آری دادی و گفته هایم را تایید کردی آن وقت به خاطر صداقتت خوشحال شدم در آن هنگام در چشمانت اشک جمع شد و من به تو می نگریستم و تو به پنجره ای شیشه ای داشتم می رفتم با قلبی شکسته و بغضی عجیب تو مرا گرفتی در آغوشت ، نمی گذاشتی ، دوستم داشتی با اصرار خواستی فرصتی بدهم دوباره و من نمی دانم چرا قبول کردم !! برایم دیدن و فراموش کردن تو سخت و درد آور است اما .. نمی توانم تحمل کنم و بمانم ، اعتمادهای من از پیش تو رفته اند و امروز روز جدایی ماست... و ماندن تو با او احساسات درونیم مرا عذاب می دهند.. رنجی دردناک بخاطرش می کشم... این غصه ها را دوست ندارم ، نمی خواهم ، نمی پذیرم.... خداوندا شادی هایم را برسان حتی اگر او نگذارد ..... زیر درخت پرباری ایستاده ام و برگ هایش را نظاره می کنم.... ناگاه از میان برگ ها خودم را می نگرم که به هر سو خم می شوم نمی توانم این اسارت را تحمل کنم آری آزادی می خواهم با کمک تو.. گفتم: چشمم... گفت: به راهش میدار ای در دل من اصل تمنا همه تو 

![]()
گفتم: جگرم... گفت: پر آهش میدار
گفتم که: دلم... گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار!
ای در سر من مایهی سودا همه تو
هر چند به روزگار در مینگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو ![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

