**CLIMAX**
ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه خانه اي دارد كنار ابر ها خشتي از الماس خشتي از طلا بر سر تختي نشسته با غرور هر ستاره ، پولكي از تاج او نقش روي دامن او ،كهكشان سيل وطوفان ،نعره توفنده اش برق تيغ خنجر او ماهتاب هيچ كس را در حضورش راه نيست از خدا در ذهنم اين تصوير بود خانه اش در آسمان ،دوراز زمين مهربان وساده وزيبا نبود مهرباني هيچ معنايي نداشت از زمين ،از آسمان ،ازابرها پرس وجوازكاراو كاري خداست آب اگر خوردي ، عذابش آتش است تاشدي نزديك ، دورت مي كند كج نهادي پاي ، لنگت مي كند خوابهايم، خواب ديو وغول بود در دهان اژدهاي سركشم بر سرم باران گرزآتشين در طنين خنده ي خشم خدا ... ترس بود و وحشت ازخشم خدا مثل از بر كردن يك درس بود مثل تنبيه مدير مدرسه سخت ، مثل حل صدها مسله مثل صرف فعل ماضي سخت بود راه افتادم به قصد يك سفر خانه اي ديدم ، خوب وآشنا گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست! گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند با دل خود ، گفتگويي تازه كرد خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟ فرشهايش از گليم و بورياست مثل نوري در دل آيينه است نام او نور و نشانش روشني حالتي از مهرباني هاي اوست مثل قهر مهربان مادر است قهرهم با دوست معني مي دهد قهري ا وهم نشان دوستي است... اين خداي مهربان وآشناست از رگ گردن به من نزديك تر نا م او را هم دلم از ياد برد چون حبابي ، نقش روي آب بود دوست باشم ، دوست ،پاك وبي ريا سفره ي دل را برايش باز كرد صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد با دو قطره ، صد زهاران راز گفت مثل ياران قديمي حرف زد با الفباي سكوت آواز خواند با زباني بي الفبا حرف زد مي توان شعري خيال انگيز گفت « پيش از اين ها فكر مي كردم خدا ...» ![]()
دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره![]()
همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن![]()
خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه![]()
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست![]()
خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت![]()
باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز![]()
مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه![]()
ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن![]()
دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين![]()
توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد![]()
توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن![]()
کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره![]()
زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره![]()
به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت![]()
خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو![]()
اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه
پيش از اينها فكر مي كردم خدا
مثل قصر پادشاه قصه ها
پايه هاي برجش از عاج وبلور
ماه برق كوچكي از تاج او
اطلس پيراهن او ، آسمان
رعد وبرق شب ، طنين خنده اش
دكمه ي پيراهن او ، آفتا ب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
بود ،اما در ميان ما نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، ازخود ، ازخدا
زود مي گفتند :اين كار خداست
هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
كج گشودي دست ، سنگت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
دردهان اژدهاي خشمگين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
نيت من ، درنماز و در دعا
هر چه مي كردم ،همه از ترس بود
مثل تمرين حساب هندسه
تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله
مثل تكليف رياضي سخت بود
تا كه يك شب دست دردست پدر
درميان راه ، در يك روستا
زود پرسيدم : پدر، اينجا كجاست ؟
گفت :اينجا مي شود يك لحضه ماند
با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
گفت :آري ،خانه او بي رياست
مهربان وساده وبي كينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
خشم ،نامي از نشانيهاي اوست
قهر او از آشتي ، شيرين تر است
دوستي را دوست ، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست
تازه فهميدم خدايم ،اين خداست
دوستي ، از من به من نزديك تر
آن خداي پيش از اين را بار برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
مي توان درباره ي گل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد
مي توان درباره ي هر چيز گفت
مثل اين شعر روان وآشنا :
| Design By : Night Melody |

