**CLIMAX**

تو که در باور مهتابي عشق رنگ دريا داري فکر امروزت باش به کجا مي نگري زندگي ثانيه ايست وسعت ثانيه را مي فهمي مي شود مثل نسيم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقايق بزنيم بدون تو تنها نيستي تو خدا را داري و من آرامش چشمان تو را
دیوانگی‌ات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.
امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شوی ، پس صدایش کن.
او منتظر توست.
او منتظر آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، آفرین گفتن هایت ، دل شاد کردن هایت، نفس کشیدن هایت ، ستاره شمردن هایت، عاشق بودن هایت است.
امروز امروز است، امروز جاودانه است و امروز زیباترین روز دنیاست.
در زندگي مثل منه ديوونه بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري**************ميان کساني که براي دعاي باران به تپه ها مي روند تنها آنهايي که با خود چتر مي برند به کار خود ايمان دارند *************
آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد.
زندگي زد ؛آدم رقصيد . آدم رقصيد ؛ زندگي عرق کرد . زندگي عرق کرد ؛ آدم چاييد . آدم چاييد ؛ زندگي تب کرد . زندگي تب کرد ؛ آدم لرزيد . آدم لرزيد ؛ زندگي ترک برداشت . زندگي ترک برداشت ؛هيچ کس درد آدم را نفهميد.
 
 
 
 
 
نوشته شده در 2007/12/20ساعت 3 PM توسط $NaRgE| |

تقدیم به زندگی دوباره

نوشته شده در 2007/12/15ساعت 3 PM توسط $NaRgE| |

همیشه در نوشته های من خدا حضور داشته است چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد و در تمام نوشته های من ؛‌ شیطان هم حضور داشته است چون شیطان همچون سوسکی سیاه با شاخک های دراز در درون تاریک های درون من لانه کرده است دختر بچه کوچک از سوسک سیاه نمی ترسد ولی از آن بدش می آید یکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود سوسک سیاه نفرت انگیز من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است و دختر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبی هایی که دارم رشد می کند من حامل خدا و شیطانم و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هایم آثاری از این دو را به همراه دارم دخترک زیبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطیف با انگشتانی کشیده دارد و چشمانی درشت و زلال و همیشه مرطوب و من گاهی ناخواسته اذیتش می کنم و او به جای گریه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند و من از این سکوت و نوازش او ؛‌ به گریه می افتم و سوسک سیاه در لحظه های گریه من در ته عمیق ترین چاله هایی که نور را یارایی برای رسیدن به آنجا نیست مخفی می شود و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عمیق تر کند دختر کوچک درونی من هیچگاه سوسک را نمی کشد دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دریچه ها را برویش می بندم درون من گاهی شبیه سیاهچاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گریزانم و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دریچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هایم دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بیشتر اوقات او را از خود دور می کنم دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگیرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجوردیست و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چیزهایی نیاز دارد من همه چیز را می دانم و هیچ چیز را نمی فهمم و این عمیقا تاسف بار است.
نوشته شده در 2007/12/15ساعت 1 AM توسط $NaRgE| |

Design By : Night Melody